پوست ضخیم داشته باشید! زندگی با انتقاد


من در توییتر پست کردم که موردی از مسدودیت نویسنده دارم و پرسیدم که دنبال کنندگانم از من می خواهند برای مقاله بعدی خود در مورد چه چیزی بنویسم. “داستان های ترسناک بیشتر!” پاسخ قاطع بود.

خب، اینجا یکی از وحشتناک ترین هاست. از بدترین نوع بشر صحبت می کند.

داستانی مهیج از افرادی که به دلیل حرف‌های آزاردهنده‌ای که گفته می‌شود، هرگز شبیه به هم نخواهند بود و درک این موضوع که به‌عنوان طراح، بیش از هر حرفه دیگری، به جز اینکه شاید یک رقصنده در یک مهمانی مجردی در وگاس باشیم، نیاز به توسعه داریم. پوست ضخیم در دنیایی مملو از انتقاد دیگرانی که نمی دانند چه می گویند.

شاید نوع آن را بدانید. شاید شما آن نوع هستید. ادامه دهید و نیرو جمع کنید زیرا در این تجارت به آن نیاز خواهید داشت!

 

بپرسید و خواهید یافت!

از من برای سخنرانی در یک رویداد AIGA به نام “هر چیزی بگو” دعوت شدم. یک گردهمایی غیررسمی با موضوعی آزاد و شرکت‌کنندگان می‌توانند، مانند عنوان، «هر چیزی بگویند».

از من خواسته شد که نمونه‌هایی از کارهای حرفه‌ای خود را نشان دهم و “کارهای خنده‌دار” خود را انجام دهم، زیرا سخنرانی‌های من بیشتر کمدی استندآپ با اطلاعات خوب و در پایان نوعی اخلاق اخلاقی است. همانطور که ادامه دادم، شرکت کنندگان خندیدند و از من تشکر کردند که وارد شدم و ارائه کردم. پس از این رویداد، من با چند نفر از شرکت کنندگان چت کردم، کارت ویزیت رد و بدل کردم و به من گفتند که می توانم در آینده دوباره برگردم.

یکی دو روز بعد، یک تماس تلفنی از یکی از اعضای هیئت مدیره AIGA دریافت کردم و به من گفت که چقدر از صحبت های من لذت می برد، اما او همچنین به من اطلاع داد که دیگر نمی توانم آنجا صحبت کنم. به نظر می رسد یکی از شرکت کنندگان از اینکه من “بمب اف اف” را انداختم ناراحت شد.

یادم نبود که این کار را انجام داده باشم، چون واقعاً قسم نمی‌خورم. مانند هر بزرگسالی که در جمع سایر بزرگسالان است، گاهی اوقات یکی از آنها بیرون می‌رود. من هرگز انتظار نداشتم که تبعید شوم زیرا یک نفر توهین شده است. او چه کسی بود و چرا نظر او آنقدر وزن داشت که همه افراد دیگر در آنجا از یادگیری و سرگرمی محروم شوند؟

همان موردی که سال‌ها قبل از آن هنگام صحبت با یک کلاس از سالمندان در دانشکده طراحی پارسون اتفاق افتاده بود. یک “بمب اف اف” و یک دانشجو دوان دوان نزد رئیس دانشجویان رفتند تا شکایت کنند که نباید به من اجازه بازگشت داده شود. او یک دانش‌آموز بزرگ‌تر بود، بعد از فارغ‌التحصیلی بچه‌هایش به مدرسه بازگشت و لانه را ترک کرد، احتمالاً برای اینکه از او دور شود، اما معلم آن کلاس خندید و من سال بعد برگشتم تا با کلاس جدید دانش‌آموزان صحبت کنم. این بار مطمئن شدم که زبانم را تماشا کرده ام. این بار چندین دانش آموز از این که کار در این صنعت را «خیلی سخت» جلوه دادم آزرده شدند. آنها در واقع در دفتر ریاست گریه می کردند زیرا هیچ کس به آنها نگفته بود که برای طراح شدن باید سخت کار کنند. از همه چیز، این چیزی بود که من را برای سخنرانی در سال بعد دعوت نکردم.

 

در دوران قدیم…

…مردمی که به اطراف می‌رفتند و از دیگران شکایت می‌کردند معمولاً سنگسار می‌شدند یا از دهکده مجبور می‌شدند که تنها در جنگل زندگی کنند، جایی که فقط می‌توانستند از درختان و حیوانات جنگل شکایت کنند. اکنون، در جامعه بیش از حد رایانه‌های شخصی ما، یک شکایت حکم مجرم بودن برای همه چیز و همه چیز است.

اگر تا به حال توسط یک شرکت بزرگ استخدام شده اید، بدون شک مجبور شده اید یک ویدیوی آزار و اذیت را که در دهه 1970 فیلمبرداری شده است تماشا کنید. این چیزی نیست جز بازی بد با ریف های گیتار وحشتناک که شبیه یک فیلم پورنو بدون رابطه جنسی است. آخرین موردی که دیدم زمزمه تماشاگران را به همراه داشت، زیرا بازیگر نقش «کارمند متخلف» همیشه از همکارانش که به نظر می‌رسید از تعاملات روزانه خود با یکدیگر لذت می‌برند، عصبانی می‌شد. او همیشه بالای دیوار اتاقک خود نگاه می کرد و به مکالمات دیگران تکیه می داد و سپس به HR شکایت می کرد. راه حل من برای تمام “آزار و اذیت” این است که او را اخراج کنم و دیگر شکایتی وجود نخواهد داشت.

همچنین زمانی وجود داشت که خلاقان اجازه داشتند بهترین کار خود را بدون طراحی توسط کمیته انجام دهند. به نظر می‌رسد که جامعه اکنون بر اساس نظرات و حساسیت‌های 1% کار می‌کند.

 

انتقاد و منیت

من هرگز اهمیت زیادی به این نداشتم که کارم مورد نقد قرار گیرد. ساده بود – حق با من بود و طرف مقابل یک احمق بود. آنها یک ویگنر، فلمبرناتور، sniggle یا membican بودند، نه اینکه ما دیگر مجاز به استفاده از آن برچسب ها برای مردم باشیم. با این حال، فهمیدم چه زمانی یک طراح با گریه وارد اتاقک یا دفتر من می شود، زیرا از طریق انتقاد، احساسات آنها جریحه دار شده است. من همیشه به آنها می گفتم: «آن را شخصی نگیرید. به ندرت کمک کرد.

من حدس می‌زنم شاید تربیت من در نیویورک بوده که پوستی ضخیم به من داده است. به عنوان یک کودک کوچک، هر روز پر از فحش، توهین، القاب نژادی و حملات شخصی به قد، قیافه، مو، بینی، پاها و هر چیز دیگری بود که مادرم می‌توانست برای تخریب روحیه‌ام انتخاب کند. حتی کارت های تولد مادربزرگم مملو از زشت ترین تهدیدها و زبان توهین آمیز بود، که باعث می شد شادی در روزهای تولد دوم تا هفتم من سخت باشد.

با این همه، این من را به مردی تبدیل کرد که امروز هستم و پس از چند درمان فشرده، می توانم بگویم که اجازه دادم چیزهای کوچک از پشتم بیرون بروند، بنابراین توصیه من را بپذیر و به چیزهای کوچک زندگی اهمیت نده. نادیده گرفتن توهین های دیگران بیش از هر چیزی که بتوانید به آنها بگویید آنها را عصبانی می کند. اگر نه، به من ایمیل بزنید و من به شما چند زینگر واقعا آزاردهنده می دهم که مادربزرگم در کارت تولد من گذاشته است. اینها بیشتر افراد را برای روان درمانی عمیق روانه می کند.

 

چه تیزتر از دندان اژدها…

کلمات می توانند بیشتر از یک میله آهنی به پشت سر آسیب برسانند. شخصاً احساس می‌کنم که میله آهنی برنده می‌شود، به همین دلیل است که هیچ دوستی در یک شهر کوچک غرب میانه‌ی غربی که به صحبت‌های منفعلانه-تهاجمی افتخار می‌کند، ندارم. به من گفته شده است که باید «لبه بروکلین» خود را از دست بدهم. خب، این اتفاق نخواهد افتاد، بنابراین حدس می‌زنم که با بچه‌هایم و لهجه‌های کوچک بروکلینی‌شان هم‌نشینی کافی باشد. هرازگاهی با کسی ملاقات می‌کنم که نظرش را می‌گوید و همانطور که سن و خرد به من آموخته است که گاهی خودداری کنم، مانند اصرار بچه‌هایم در حالی که ما در تگزاس رانندگی می‌کردیم، جورج دبلیو بوش را ضد مسیح خطاب نکنند. آموخته ام که اکثر مردم پوست نازکی دارند و سخنان من می تواند به آنها آسیب برساند.

کلاس

در مقاله‌ای نوشتم که چگونه برخی از استخدام‌کنندگان حرامزاده‌های غیرخوبی هستند که واقعاً نمی‌توان آن‌ها را بی‌کفایت نامید زیرا ناعادلانه بود که آن‌ها را در کل گروه خرده‌چی‌هایی که در جهان شناخته شده ساکن هستند، قرار دهیم. استخدام کنندگان در مورد اینکه چقدر اشتباه کردم و چقدر عالی بودند نظر دادند. من آنها را درگیر بحث‌های حرفه‌ای اما پرشور کردم تا اینکه شروع کردند به ساختن برخی حقایق و پایان دادن به هر اتهام با “LOL!”

وقتی ویراستار من در نهایت برای من نامه نوشت و از من التماس کرد که دستم را از گلوی استخدام کنندگان شل کنم، طبیعتاً رعایت کردم. او به من گفت که به طور خصوصی به او نامه داده اند و از من خواسته اند که “لطفاً از سرزنش آنها در چنین انجمن عمومی دست بردارید.”

غریزه طبیعی من این بود که بخندم که آنها فکر می‌کردند در حال همکاری سه‌گانه با من هستند تا همه چیزهایی را که در مقاله‌ام گفته‌ام نفی کنند و اگرچه من از کلماتی مانند “بعضی” و “بسیاری” به جای “همه” یا “اجرا شده” استفاده کردم. آنها متوجه شدند که قصد ندارند مرا به گوشه ای ببرند. مناظره نقطه قوت من در مذاکرات مشتری است. محکم اما منصفانه، همانطور که در مقاله بودم، اما چند نفر نتوانستند آن را تحمل کنند.

در مقطعی از حرفه‌ام، رئیسی داشتم که دوست داشت مردم را به دفترش فرا بخواند و از صحبت‌های منفعل-تهاجمی برای شکستن طراحان استفاده کند تا زمانی که اشک در بیاورند. سپس آنها را می ساخت، به پشت آنها می زد و آنها را به اتاقکشان می فرستاد. من شنیده ام که فرقه ها از همین تکنیک استفاده می کنند. من مطمئن نیستم که او چه می‌کرد، جدای از ایجاد فضای وحشت در مورد فراخواندن به دفترش، اما وقتی نوبت من رسید، درباره همه نکات او بحث کردم و وقتی دفترش را ترک کردم، او اشک می‌ریخت. /p>

در نگاهی به گذشته، تصور می‌کنم چند قطره اشک از طرف من می‌ریزد و می‌توانستم کارم را حفظ کنم، اما مطمئن هستم که او هنوز هم به دلیل صحبت‌هایی که به او کرده‌ام، تا به امروز تحت درمان است. آنها فقط حقیقت بودند که بیش از همه دردناک است زیرا حقیقت را نمی توان انکار کرد. شاید نادیده گرفته شود اما رد نشده است.

 

فقط درخواست می کنم!

به‌عنوان طراح، ما هر روز انتقاد می‌کنیم. در یک پروژه، مشاغل ما تنها مشاغلی هستند که برای بحث کمیته باز است. آیا تا به حال در جلسه ای نشسته اید که همه در مورد برنامه بازاریابی یا فروش نظر دهند؟

مشتریان پیشنهاد می‌کنند که برای ایده‌های طراحی به خواهرزاده هشت ساله‌شان گوش دهیم، زیرا او جایزه هنری درجه دوم را برد. آیا این باعث می شود کمی اشک تان بیاید؟ با قضاوت بر اساس تعداد مقالات و وبلاگ ها در مورد چیزهای دیوانه وار مشتریان، احساسات آسیب دیده و ناامیدی زیادی وجود دارد.

اگر بازخوردهای ناخوشایند زیادی از اطرافیانمان دریافت می کنیم، پس چرا طراحان به سایت هایی مانند Dribbble می پیوندند، که طرح های یک فرد را به روی گروهی از منتقدان بی صلاحیت باز می کند؟ چه کسی می‌تواند بگوید که اگر فردی صرفاً با آزمون ثبت نام در یک سایت، این حق یا دانش را دارد که نظر خود را در مورد کار شما ارائه دهد؟ فقط دو طرف وجود دارند که نظر آنها باید مهم باشد – نظر شما و مشتری شما. فراتر از آن، هر چیز دیگری فقط نظر است و می تواند درست یا غلط یا دیوانه باشد. چرا به دنبال کلمات آزاردهنده تری در زندگی خود باشید؟

من طراحانی را می‌شناسم که از رویارویی با طراحی توسط کمیته می‌ترسند، آنها بلافاصله از تسلیم شدن گذشته و به لیسیدن چکمه‌ها می‌رسند. آنها نزد همه افراد شرکت رفتند و نظر آنها را در مورد یک طرح جویا شدند و هر روز با احساس اینکه برایشان مهم نیست، آنجا را ترک کردند.

هنگامی که در کمیته ای از طرح های خود انتقاد می کنید، بهترین توصیه همیشه این بوده است که بتوانید از تصمیمات طراحی خود دفاع کنید. بله، به جای اینکه فقط به چشمان منتقد نگاه کنید و پاسخ دهید که فرد باید بیشتر نگران ازدواج ناموفق یا ناتوانی در استفاده صحیح از سرویس بهداشتی باشد، باید این کار را انجام داد، تا اینکه وقت خود را صرف نگرانی در مورد انجام کار خود کرد، یک پوچ و پوچی وجود دارد. کار برای شما.

کلاس

در یک مصاحبه شغلی، برگه‌ای را در خارج از بخش هنری دیدم که روی آن بیست و شش نام بود. من پرسیدم که برای چیست و به من گفتند که برگه نظراتی است که برای هر طراحی استفاده می شود. به نظر می رسد بخش هنر به عنوان کودکانی نالایق در نظر گرفته می شد و به کل پرسنل شرکت نیاز داشت تا به آنها بگوید چگونه طراحی کنند. وقتی وارد بخش هنری شدیم، تا بتوانم حال و هوای طراحان را که همگی اخم‌هایشان در حال گذراندن حبس ابد در یک گولاگ شوروی بود را بسنجیم، از مصاحبه‌کننده‌ام پرسیدم که آیا طراحان به دلیل استعدادشان انتخاب شده‌اند یا فقط به عنوان یک جفت. دست ها برای پر کردن یک نقطه او پرسید که چرا این سؤال را پرسیدم و من شروع به پاسخ دادن کردم که عجیب است که طراحانی که به دلیل استعداد و توانایی های خود انتخاب شده اند، زیر نظر همه کارمندان دیگر شرکت هستند. سپس من پرسیدم که آیا بخش‌های دیگر مانند بازاریابی و فروش همان برگه‌ها را برای نظرات دارند؟

مصاحبه‌کننده، که شخص منابع انسانی بود، در مورد اینکه چگونه همه می‌خواهند با فرآیند طراحی درگیر شوند و اغلب «ایده‌های خوبی» داشتند، لکنت داشتند. به او یادآوری کردم که ده دقیقه قبل از کاهش فروش به من نگفت و آنها فکر می کردند که مواد فروش به دست مشتریان نمی رسد. از گوشه چشمانم می‌توانستم چندین طراح را ببینم که تلاش زیادی برای پنهان کردن لبخندشان دارند. وقتی با نگاه یکی روبرو شد، به من گفت: “متشکرم”.

می‌دانستم که قرار نیست آن شغل را به دست بیاورم و مطمئناً آن را نمی‌خواهم، بنابراین با تمام تلاشم در سیستم موجود چیزی برای از دست دادن نداشتم. به مصاحبه کننده که در این لحظه عرق کرده بود و لکنت می کرد، گفتم: “شما طراحان را برای توانایی هایشان استخدام می کنید و سپس آنها را از زانو جدا می کنید.” این طراحان هستند که تئوری رنگ، نوع، و تاثیر گرفتن یک چیز خالی و گره زدن عناصر به یکدیگر برای تشکیل یک پیام منسجم موثر را مطالعه کردند. با درخواست از یک شرکت کامل از منشی ها و مدیران برای ایفای نقش طراح، پیام را کمرنگ کرده اید و به همین دلیل است که فروش شما کاهش یافته است.”

مصاحبه‌کننده من گفت: «خب، ما باید این موضوع را به پایان برسانیم زیرا چند دقیقه دیگر مصاحبه دیگری دارم.» او مرا به سمت در برد و درباره نحوه تماس آنها با من در صورت انجام دور بعدی مصاحبه صحبت کرد.

“آیا باید با تمام بیست و شش نفر مصاحبه کنم؟”

به نظر می رسید که من به او سیلی زده ام و من برگشتم و رفتم. سوار ماشینم که شدم شیشه رو پایین انداختم و سیگاری روشن کردم. به ساختمان نگاه کردم و چند نفر در بخش هنری از پنجره به من نگاه می کردند. من دست تکان دادم و آنها هم دست تکان دادند. احساس می‌کردم قهرمان یک وسترن قدیمی هستم که به سمت غروب می‌رود. شرط می بندم که بعد از آن یک هفته درباره دیدار من صحبت کردند.

 

از خودت محافظت کن!

داستان های وحشت بسیار زیاد است. مانند حیاط مدرسه، برخی از مردم هرگز از راه های قلدر خود بزرگ نمی شوند. آنها می دانند که طعنه ها و کلمات آزاردهنده برای دیگران مضر است و خود را با آن خنجر زدن به نفس مردم می کوبند. بعضی اوقات این کسانی هستند که در کودکی مورد آزار و اذیت قرار گرفته اند و از موقعیت های قدرت خود برای تحقیر دیگران استفاده می کنند که آنها را بیشتر به شکنجه گران خود دوست دارند. من یکی از رئیس‌ها را داشتم که کارمندانش را بر اساس اینکه آیا به نظر می‌رسید «بچه‌های محبوب» دبیرستانش بوده‌اند یا نه، قضاوت می‌کرد و تمام تلاشش را می‌کرد تا آنها را به صورت روزانه قلدری کند.

از اسکار وایلد نقل شده است که گفت: “همیشه دشمنان خود را ببخشید. هیچ چیز آنقدر آنها را آزار نمی دهد.» این بسیار درست است زیرا مردم می خواهند زیر پوست شما نفوذ کنند. به نظر می رسید هر چه بیشتر به حملات لفظی لبخند می زدم، مهاجم من بیشتر عصبانی می شد. یکی از دوستانم که به همین توصیه عمل می کرد، فقط می نشست و لبخند می زد تا اینکه یک روز یکی از همکارها به او حمله فیزیکی کرد. او اخراج شد و شرکت تسویه حساب سریع پولی به او داد و از ترس اینکه نتواند شکایتی قانونی کند، توسط HR غیرقابل لمس شد و ادعا کرد که همه اینها به “حادثه” مربوط می شود.

به خاطر داشته باشید که معمولاً زمانی که شخصی به شما حمله می‌کند، شخصی نیست. شما فقط هدف لحظه هستید. هیچ احساسی در مورد آن نشان ندهید و آنها به سمت هدف آسان تری حرکت خواهند کرد. وقتی اجازه نمی دهید که کلمات صرفا شما را آزار دهند، زندگی بسیار لذت بخش تر است. در کودکی به ما این قافیه زیبا را آموختند، “چوب ها و سنگ ها ممکن است استخوان هایم را بشکنند، اما کلمات هرگز به من صدمه نمی زنند.” همچنین وجود داشت، “می دانم که هستی اما من چیست؟”

وقتی پسر بزرگم شش ساله بود، یک روز به خانه آمد، از اینکه کودک دیگری مادرش را بز صدا می‌کرد ناراحت بود. موهایش را نوازش کردم و گفتم: «و وقتی این حرف را می زند، ما در بهترین حالت بروکلینی خود به کسی چه می گوییم؟» با سردرگمی به من نگاه کرد.

“مثلا هم همینطور!” به او یادآوری کردم. هفته بعد من مجبور شدم با اصل ملاقات کنم زیرا کودک دیگر در هیستریک بود که مادرش را بز خطاب کرده بودند. مادر کودک که او نیز در جلسه حضور داشت، خواستار مجازات سریع و قطعی فرزندم بود.

«اول نگفتی مادر پسرم بز بود؟» من پرسیدم. بچه دور آن رقصید اما در نهایت به توهین خود اعتراف کرد. گفتم: «خب. “من حدس می زنم که این موضوع را حل می کند. برای شروع این کار کوچک را مجازات کنید.”

مدیر مدرسه طبیعتاً سعی کرد راه وسطی برای آرام کردن مادر خشمگین فرزند دیگر بیابد، که فکر می کرد جنایتکار کوچک عزیزش نباید به خاطر رفتارش مورد انتقاد قرار گیرد. مدیر مدرسه قدیمی محافظه‌کار، «بانوی ما با اراده‌های شکسته»، معتقد بود که هر دو پسر باید مجازات شوند. من استدلال کردم که پسرم نباید مسئول ایستادن در برابر یک قلدر بد دهن باشد.

“آقای اشنایدر، مدیر با لحنی محکم و حامی گفت: “شما باید روش کار در این مدرسه را یاد بگیرید!”

“مثلا هم همینطور!” در حالی که پسرم را از دفترش و بیرون از مدرسه بیرون می آوردم پاسخ دادم. او سال بعد به آن مدرسه باز نخواهد گشت.

سال‌ها بعد، هر از چند گاهی، مدیر را در اطراف شهر می‌بینیم. ما لبخند می‌زنیم، فاق‌های خود را می‌گیریم و فریاد می‌زنیم: «دیس را تنبیه کن!»

 

عاری از گناه کاذب زندگی کنید

مواقعی وجود دارد که نیاز دارید دیگران را درگیر جنگ لفظی کنید و مواقعی باید فقط لبخند بزنید و اجازه دهید بگذرد. در یکی از شرکت‌ها، یک مدیر بازاریابی بسیار ناپسند می‌خواست بخش هنری و تمام تصمیمات خلاقانه را کنترل کند. وقتی فشار برای هل دادن می آمد، همیشه آرام می ماندم و هر حمله ای را با یک سوال ساده پاسخ می دادم. وقتی او به معاون رئیس‌جمهور اصرار می‌کرد که برای کنترل همه خروجی‌های بخش هنری به قدرت نیاز دارد، من به سادگی می‌پرسیدم: «چرا فکر می‌کنید من نمی‌توانم کارم را به درستی انجام دهم؟» او هرگز نتوانست به آن پاسخ دهد و تلاش او برای به دست گرفتن قدرت شکست خورد. او از عبور از کنار من در راهرو و برقراری ارتباط چشمی در جلسات اجتناب می کرد.

به طور کلی، باید به خاطر داشته باشیم که در صنعت خدمات هستیم. طرح‌های ما به ما تعلق ندارند و اغلب باید تغییراتی ایجاد کنیم که با آن موافق نیستیم. رهایش کن. قرار نیست هر طراحی آن را در سبد شما قرار دهد. وقتی بتوانید اجازه دهید چیزهای کوچک از پشت شما غلت بزنند، تکامل یافته اید، همانطور که برخی ممکن است آن را ببینند، تا جایی که متوجه می شوید کلمات فقط بازدم های کلامی هستند که در هوا شناور می شوند و یک ثانیه بعد از بین می روند. پس چرا اجازه دهید آنها بیش از یک ثانیه شما را تعقیب کنند؟

وقتی بتوانید واقعاً از یک تکلیف یا کار روزانه دور شوید و اتفاقات کوچک آزاردهنده را روی دوش خود نگیرید، آرامش واقعی پیدا خواهید کرد. باعث شادی بیشتر شما و زندگی خانوادگی لذت بخش تر می شود. اطرافیان شما متوجه می شوند و به شما می گویند که چقدر عالی به نظر می رسید. حتما از آنها تشکر کنید و بگویید: “So’s ya mutha!”

تصاویر ©Niki Blaker

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.